طرح سرشماری نفوس ومسکن



به در خانه ای می روند پیرزنی درب را باز می کند
وقـتی پرسیده می شــود : تعداد جمعیت خانوار؟
پیرزن سرش را می اندازد پایین و می گوید :
میشه خونه‌ی ما باشه برای فردا؟
می گویند : چرا؟
یه خورده صبر می کند و جواب می دهد:
آخه الان دقیق نمی‌دونم.
شاید فردا از پسرم خبری بشه.....

خــاطره فــروش !

    خاطره که زیاد است، حرف زیاد است، شوق زیاد است، حسرت زیاد است...
 همه اش از " شهــادت "
 همه اش برای " شهــادت "

شهــادت را به " بهـــا " می دهند!

فقط يک بار رفته بود جبهه و آن هم از سوي جهاد سازندگي. فکر ميکرد اين جوري ميشود جان سالم به در برد و اگرچه خيلي از بچه هاي جهاد هم شهيد شدند اما او جان سالم به در برد.
فقط چهل و پنج روز توي جبهه بود و آن هم سهميه بيست درصد کارکنان دولت که اجباري بود. اين در و آن در زد که از طرف جهاد اعزام شود که شد.
فقط رانندگي ميکرد البته نه روي ماشينهاي سنگين. اصلاً هم دوست نداشت که سنگرساز بي سنگر باشد که نشد. اجبار که نبود . وقتي گفتند که بايد بروي خط و مثلاً چيزي ببري عذر و بهانه آورد و ... نرفت.
فقط ميخواست توي چشم باشد که تا مسئولي مي آمد زود بساط چاي را علم ميکرد و هيچ وقت هم يادش نميرفت که شربت آبليمو درست کند که انصافاً کارش عالي بود.
فقط ... يادش بود که وقت خداحافظي به مسئولش بگويد که انشاءالله خدا اين اندک عبادت را از من قبول کند که گفت و کلي هم براي پيروزي رزمندگان دعا کرد و از خدا هم با صداي بلند خواست که باز هم از اين توفيقات نصيبش کند...  که نکرد.
از آن روزهاي خدايي، به قول خودش، متأسفانه فقط خاطر ه هايش باقي مانده که تا حالا در هفده مدرسه و شش دانشگاه تعريف کرده و دو کتاب هم چاپ کرده و يک کتاب زير چاپ دارد...


چرا به خاطر من گناه مي کنند؟

 آيا واقعاً رسيده ايم به اين که دچار بلا شده ايم؟ آيا واقعاً اميدمان از همه جا قطع شده و فقط از خداوند کمک مي خواهيم؟ برادران مواظبت کنيد که دروغ نگوييم، پناه بر خدا.

 

شهیــــد محمـــد بروجـــردی

وقتي با او مطرح مي کردند که فلاني اينجوري گفته است، ناراحت مي شد و مي گفت: خدايا ما را ببخش.
ما پيش خودمان فکر مي کرديم که اينها چون پشت سرش گفته اند ناراحت شده است و مي گفتيم: حاج آقا ناراحت نباش.
مي گفت: از اين ناراحت هستم که من خودم چيزي نيستم. من خودم آدمي بي ارزش هستم. اين آدم هاي به اين خوبي چرا براي يک آدم بي ارزش گناه مي کنند.

...

ادامه نوشته

دردهايت همه اش براي من...

دردهايت همه اش براي من
به همه گفته ام به جاي تو نفس بكشند.به جاي نفس هايي كه بالا نمي آيند.
اما براي تحمل دردهايت كسي حاضر نشد شريك ما باشد.
مي گويند دردهايت را نمي شود تقسيم كرد.
دردهايت همه اش براي من .....

التماس می‌کنم دست ما را بگیرید

شهيدان، ‌گوهر تابناک بر پيشاني دفاع مقدس اند و از اين رو است که هر دل آگاه و وجدان پاکي،‌تکريم و سپاس آنان را بر خود فرض مي شمرد و هر آرزومند سربلندي پرچم اسلام و هر مومن به بشارت هاي قرآن، بر آنان درود مي فرستد. پروردگارا؛ ‌بهترين سلام و رحمت خود را بر آنان نثار فرما و آنان را با برترين بندگانت محشور کن. (مقام معظم رهبری)

قرار ما در ملکوت... .


برایم نذر میکنند که تو کمرنگ شوی در نفسهایم...
.
و تو چه زیبا اجابت میکنی مصلحتشان را و من هنوزهم درد میکشم...
.
سال ها از تو دورم... شاید تو می دانی من از جانت چه میخواهم
.
جوابش را فقط تو میدانی و خودت هم خوب میدانی که اگر نیایی...اگر نیایم...
.
قسم قسم که خدای تو خدای من هم هست باشد!!! باشد...
.
من هم خدایی دارم بگذار من درد بکشم مثل همیشه
.
این روزها زیبایی لبخندت در کمرنگ بودنش است اما من...
.
نه از تو می گذرم و نه از غروب دیارت...
.
قرار ما در ملکوت... .
..

اینطوری مادر رو راضی کرد و رفت ...

جلوی مادر با ادب می نشست و می گفت:
- من رو بیشتر دوست داری یا خدا رو؟
مادر: خب معلومه! خدا رو
- امام حسین علیه السلام رو بیشتر دوست داری یا خدا رو ؟
مادر: امام حسین علیه السلام رو هم برای خدا می خوام
- پس راضی هستی که من شهید بشم. فدای امام حسین علیه السلام بشم؟! اینجوری مادرش رو راضی کرد و رفت ... رفت و فدای امام حسین علیه السلام شد.



نیایش




خدایا ما را ببخش. گناهانی که مارا احاطه کرده و خود از آن آگاهی نداریم گناهانی که میکنیم
و با هزار قدرت عقل توجیه میکنیم و خود از بدی آن آگاهی نداریم......
نیایش شهید چمران....

قیامت یقه تان را میگیرم...





ما که رفتیم ، مادر پیری دارم و ۱ زن و سه بچه قدو نیم قد ، از دار دنیا چیزی ندارم جز یک پیام :

قیامت یقه تان را میگیرم اگر ولی فقیه را تنها بگذارید.

چشم هايش...

می گویند شهید همت چشمان زیبایی داشت.

بخاطر اینکه اصلا به نامحرم و صحنه ی گناه نگاه نکرده بود و شبها در نماز شب بسیار گریه می کرد.

وقتی هم که شهید شد سرش، از قسمت زیر چشم جدا شد.

خدا چشم های حــاج همت را برای خودش می خواست ...